بنی آدم اعضای یکدیگرند

جوان بدهکار

قضاوت، دیواری است که ما دورِ شناختمان می‌کشیم.
گاهی پشتِ چهره‌های کمتر آشنا قلبی نهفته است که منتظر یک قدم کوچک برای رفاقت است. بیایید قبل از قضاوت، برای خوب دیدن آدم‌ها وقت بگذاریم.

عنوان تجربه: رو زدن برای خدا، بدون منت...

علت- چالش:

جوان تتوکار به دلیل مشکل مالی به منِ امام محله رو زد

موضوع تجربه:

استان:

اقدام-نتیجه:

با اینکه آقاسید آن جوان را نمیشاخت همین که به مسجد و امام محله رو زده بود، پیش قدم شد و به منزل شاکی رفت، آبرو گذاشت و برای این جوان رضایت گرفت.
نگاه این جوان به مسجد و امام دیگر آن نگاه قبل نبود... احترام و سلام و علیکی بین او و آقاسید شروع شده بود... دیگر آقاسید آن روحانی قبلی در نگاه جوان نبود. دیگر باب آشنایی پیدا شده بود...

بسم الله الرحمن الرحیم

جوانک را که دیدم، جا خوردم. از این‌هایی بود که دفترِ نقاشیِ سیارند. خط و خالِ روی بازو و گردن یک طرف، آن خطِ بخیه‌ی کج‌ومعوجِ روی صورت‌ش هم یک طرف. از آن‌هایی که اگر در تاریکیِ کوچه‌ای خلوت به پست‌شان بخوری، ناخودآگاه قدم‌هایت را تندتر می‌کنی و زیرِ لب «وجعلنا» می‌خوانی.

آمد جلو. کارد می‌زدی خون‌ش درنمی‌آمد. گفت: «حاج‌آقا… گره افتاده تو کارم.» حسابِ بانکی‌اش را بسته بودند. شاکیِ خصوصی داشت. می‌گفت: «کارتِ عابر بانکم شده یک تکه پلاستیکِ بی‌مصرف. نه می‌توانم کاسبی کنم، نه می‌توانم حتی یک قرصِ نانِ بربری بخرم ببرم خانه. فلجِ فلج شده‌ام.»

پرسیدم: «چه کسی شاکی‌ات شده؟ مبلغ‌ش چه‌قدر است؟»

مبلغ را گفت. اسمِ شاکی را هم آورد. دیدیم ای دلِ غافل! شاکی از آشناهای خودمان است؛ از همین بچه‌های مسجدی که شب به شب پشتِ سرِ خودمان قامت می‌بندند.

دیگر سین‌جیم‌ش نکردم که تقصیرِ کیست و دعوا سرِ چیست. نه گذاشتم و نه برداشتم، رفتم دمِ درِ خانه‌ی شاکی.

گفتم: «مؤمن! این بنده خدا که ازش شکایت کردی…»

روی برگرداند. گفت: «حاج‌آقا، اسم‌ش را نیاور که خونم به جوش می‌آید. توی این چند وقتی که پایش به کلانتری و پاسگاه باز شده، یک‌بار نیامده عذرخواهی کند. تازه پسرم شاکیِ اصلی است. من شکایت نکردم. »

گفتم: «می‌دانم حق با شماست. اما بیا و بزرگی کن. به حرمتِ  مسجدی که با هم می‌رویم، از تقصیرش بگذر.»

فردا شب‌ش، شاکی آمد مسجد. بعدِ نماز آمد جلو، سرش را انداخت پایین و گفت: «حاج‌آقا! فقط چون شما خواستید، رفتم رضایت دادم.»

حالا ادامه‌ی قصه چیست؟ لابد منتظرید بگویم جوانکِ خال‌کوبی‌دارِ قصه، یک‌شبه متحول شد و اشک‌ریزان آمد شد پای‌ثابتِ دعای کمیل و صفِ اولِ جماعت؟ نه جانم! از این خبرهای سینمایی نیست. اصلاً پایش را هم توی مسجد نگذاشت. آدمی‌زاد که با یک رضایت‌نامه، یک‌شبه عارف نمی‌شود. 

اما یک چیزی عوض شد… حالا هر وقت توی این خیابان‌های شلوغِ شهر مرا می‌بیند، از آن سرِ خیابان می‌ایستد، قدش را خمیده می‌کند، دست‌ش را می‌گذارد روی سینه‌اش و با یک لحنِ لاتیِ باادبانه می‌گوید: «سلام حاج‌آقا!»

و من فکر می‌کنم، قواره‌ی دین‌داریِ آدم‌ها با هم فرق می‌کند. همین یک سلام، همین یک جو معرفت که زیرِ آن‌همه خط و خال پنهان شده بود، می‌ارزید به آن رو زدن… 

تجربه‌های مرتبط

4
5/5